بیاد کمال تعجب! (بخوانید: عمران صلاحی)

0
9
بیاد کمال تعجب! (بخوانید: عمران صلاحی)

آنزمان (در ابتدای ۲۰ سالگی) تهران رفتن و گم شدن در هیاهوی خیابان انقلاب بزرگترین تفریح من بود. کتابفروشی‌هارا گز می‌کردم.  تئاتر می‌دیدم و بعد می‌رفتم گاندی!

آنروز کمی بی‌حوصله بودم. اما از شوکا نمی‌شد گذشت! با ۳هزارتومان دربست رفتم پیش یارعلی!

گرگ و میش پاییز ۱۱مهر ۱۳۸۵  همان‌روزی که خبر اجرای «افرا» ی بیضایی را شنیدم. قهوه خواستم. یارعلی دمق بود. داشت با تلفن حرف میزد. آقای چاق و درشت و سیاه‌تویی که بعدها فهمیدم کاریکاتوریست قابلی‌ست هم آنجا نشست بود و کاغذ سیاه می‌کرد.

روی نیمکت ولو شدم و کتابی که از انقلاب خریده‌بودم را بالاپایین می‌کردم. منتظر بودم قهوه بیاید

یارعلی اما ول‌کن گوشی تلفن نبود. توی بحرش! بودم که دیدم زد روی کلاهش! گوشی را انداخت کنار و آمد لب سکو نشست!

عینکش را درآورد و اشکهایش را پاک کرد. سیگار گیراند‌ و دو را با آهی بلند بیرون داد!آقای چاق و درشت و قوی هیکلی که بعدها فهمیدم کاریکاتوریست قابلیست و خانمی که توی کافه بودند دویدند بیرون. منهم!

پای چارچوب در بودم که یارعلی گفت: عمران رف!

بعضی‌ها می‌خواستند، بروند کنار بیمارستان توس! حالش را نداشتم. یکراست آمدم طرف ِ خانه!

تمام طول راه را به «کمال تعجب»(۱) فکر می‌کردم!

یازده مهر سال هشتادوپنج را هرگز فراموش نمی‌کنم.


پ.ن:

۱-کمال تعجب نام مستعار عمران صلاحی در گل‌آقا بود.

بیخیال شدم

Please enter your comment!
نام خود را وارد کنید